حكيم ابوالقاسم فردوسى

84

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

را نداند . ضحاك به دو گفت : اى نيك انديش ، درنگ مدار و برگوى و ما را بياموز . اهريمن گفت : به پيمان آنكه سوگند بخورى كه راز مرا با كس نگويى و هر چه را كه به تو گويم ، فرمان برى . ضحاك نيز سوگند خورد . پس اهريمن گفت : چرا بايد پدرت پادشاه باشد ، در زمانى كه تو ازو شايسته‌ترى و تو بايد يگانه شاه باشى . چون ضحاك اين سخنان بشنيد ، در انديشه شد و فكر كشتن پدر ، دلش را پر از درد كرد و به اهريمن گفت : اين كار ، سزاوار نيست ، سخنى ديگر بگوى . اما اهريمن ، او را گفت : اگر اين سخن مرا نپذيرى و سر از پيمان و سوگند من برتابى ، هم سوگند من به گردنت خواهد ماند و هم تو خوار مىمانى و پدرت ، ارجمند . اهريمن با اين گفتار ضحاك را بفريفت . پس ضحاك ، او را گفت : هرگز از راى تو بر نمىگردم ، پس مرا بگوى چاره چيست . اهريمن گفت : من چاره كار تو را مىسازم به پيمان آنكه تو خاموش باشى و با كس سخن مگويى ، آنگاه من كار را به پايان رسانم و مرا در اين كار ، نياز به يارى هيچ كس نيست . مرداس را در كاخش باغى دلگشاى بود كه پس از نيمه‌هاى شب برمىخاست و بىآنكه با خود چراغى ببرد ، به آهنگ نيايش به آن باغ مىرفت و سر و تن را در آنجا مىشست و به نيايش مىپرداخت . پس اهريمن گجسته « 1 » در آن راه ، چاهى ژرف بركند و روى آن را با خاشاك بپوشانيد و چون آن شب مرداس به آن باغ رفت ، در آن چاه افتاد و بدين سان آن مرد نيكدل يزدان پرست جان بداد . « 2 » به هر نيك و بد شاه آزاد مرد * به فرزند برنا زده باد سرد همى پروريدش بناز و برنج * به دو بود شاد و به دو داد گنج چنان بدكنش شوخ فرزند اوى * نجست از ره شرم پيوند اوى به خون پدر گشت هم داستان * ز دانا شنيدستم اين داستان

--> ( 1 ) - ملعون . ( 2 ) - طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 1 ، ص 136 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 48 جوزجانى ، طبقات ناصرى ، ج 1 ، ص 136 ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 35 - 34 ميرخواند ، روضة الصفا ، ج 1 ، ص 529 .